گدا خونه

 
لینک بدین...لینک بگیرین
نویسنده : حسام - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٦
 

آی... لیتک بدین...

لیندکونی مون خالیه ....

 زن و بچه رو هوان....لینک بدین...لیتک منم بگیرین(البته اگه دوست دارین ما گداها رو تو بلاگتون راه بدین)

 


 
comment نظرات ()
 
 
گفتگو با خدا
نویسنده : حسام - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٦
 

در رویاهایم دیدم  که با خدا  گفتگو میکنم

خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید.

خدا خندید :

وقت من بی نهایت است.....

در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟ 

پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد : کودکی شان

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند ،عجله دارند بزرگ شوند

وبعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند.

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند....

و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی شان را بدست آورند..

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش میکنند.... وبنابراین نه در حال زندگی 

می کنند نه در آینده...

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمییرند....

و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند...

دستهای خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم :

به عنوان خدا ، می خواهی کدام درسهای زندگی را به بشر بیاموزی؟

 او گفت : بیاموزند که  آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.

همه ی کاری که میتوانند  بکنند این است که  اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند...

بیاموزند که فقط چند ثانیه  طول می کشد تا زحم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان

داریم ، ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام  بخشیم.

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد...

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند.

فقط نمیدانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند  ،

و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند ، 

بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم  : 

از شما به خاطر این گفتگو متشکرم...آیا چیز دیگری هست که دوست دارید انسانها بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت :

فقط بدانند که من اینجا هستم......

همیشه " 

 


 
comment نظرات ()
 
 
گدای واقعی
نویسنده : حسام - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۳
 

آی خدا......ندارم....

آی خدا ....بی چاره ام.....

نه

دیگه فایده نداره....نمیدونم چرا دیگه دست و دلم به کار نمیره(البته اگه بشه اسمشو گذاشت کار)

دیدی این گدا ها رو تو شهر....سر چهارراه...تو کوچه پس کوچه

یکی میگه ندارم

یکی میگه بدبختم

 اون یکی دستتو میکشه...اون دیگری به پاچه شلوارت آویزون میشه

 اونو ببین...داره با آب دهنش شیشه ماشین یارو پولداره رو تمیز میکنه......

اما چه فایده

فکر کن همه شهر بیان و بهت اسکناس تا نشده 5000 تومنی که رنگ نارنجیش

هوش از سر میبره بهت بدن...

آخرش که چی

 نه...دیگه پول این حس منو ارضا نمیکنه

نه

دنبال چیز دیگه ای میگردم....چیزی که موندگار باشه.......................

خدا باشه

آره....میگن خدا خیلی با معرفته.....

خیلی هواتو داره....

زود جواب تو میده...لازم هم نیست به دستش بچسبی یا هی بهش گیر بدی 

درسته...

میرم شیشه ماشینشو میشورم... 

نه... اصلا همه ماشینشو میشورم...شنیدم خوب تحویلت میگیره

آره

آدم گدا باشه...گدایی کنه...گداییه خدا رو بکنه

من گدام....افتخار میکنم گدام....

من گدای خدام 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بر لب جوی نشین و ....
نویسنده : حسام - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳
 

ای خدا...ندارم...بدبختم...بیچارم...

یه رحمی...مروتی....

آدمم...آدمای قدیم...حداقل ما گدا ودوله ها رو میدیدن یه سکه تو کاسمون مینداختن...

خوب اون شاعر گفته : بر لب جوب نشین و گذر عمر ببین...دیدی...دستی دستی

 شد ماه

اردیبهشت...انگار همین دیروز عید بود....

ما که نه آدم شدیم نه پولدار....خدا یه عقلی به شما بده ....یه پول بی زبونم به من

ناراحت نشین ها.... نه اینکه خدای نکرده فک کنین توهین کردم که شما بی عقلین 

که این دعا رو کردم...نه...خواستم قافیش درست شه....

نه که ما بد بخت بیچاره ها سوادمون نم کشیده...برا اینحالا...به هر حال....

عمر چیز گرون قیمتیه.....حتی گرون تر از اسکناس 5000 تومنی....شایدم نارنجی تر...

درست نمیگم؟ 

 


 
comment نظرات ()