خدا با بنده هاش چی کار میکنه؟

جبرئیل خدمت یوسف پیامبر (ص) بود.. 

حضرت یوسف دید از کنار قصرش  جوانی با لباسهای پاره پاره و مندرس  رد میشود. جبرئیل عرضه داشت یانبی الله! آیا این جوان رو می شناسی؟

-نه نمی شناسم.

فرمود این همان بچه ای هست که توی گهواره شهادت به پاکی تو داد. بچه ای که جلوی عزیز مصر به اذن خدا به زبان آمد و شهادت به پاکی تو داد.

یوسف گفت پس این جوان به گردن من حق دارد. دستور داد بروید این جوان را بیاورید. آوردنش احترامش کرد، اکرامش کرد. لباسهای فاخر تنش کرد. هرچه از دستش برآمد برای این جوان انجام داد. آنگاه دید جبرائیل می خندد. خنده ای معنی دار.

گفت جبرئیل مگر کم برایش گذاشتم؟ بگو چکار میتوانم برایش انجام بدهم.

عرضه داشت نه. اکرام کردی در حقش. خنده من بواسطه این بود که تو بنده خدایی. یکی از بنده های خدا که یک بار شهادت به پاکی تو داده، تو با او اینطور رفتار میکنی. من توی فکر بودم خدا با بنده هایش چکار می کند؟ که هر روز  سر به سجده میگذارند و میگویند :

سبحان الله سبحان الله.

شهادت میدهند به پاکی و منزهی او...

/ 8 نظر / 13 بازدید
اهالی کندو

سلام بلاگ خوب و هدف مندی داری پاینده باد باز هم به ما سر بزن

آتریسا

بی نهایت مطالب زیبایی نوشتین... اینجا رو بیشتر از اونجا دوست دارم! بازم اینجا بنویسین

سحر

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست-دل من که به اندازه ی یک عشق است- به بهانه های ِ ساده ی ِ خوشبختی خود مینگرد- به زوال ِ زیبای ِ گل ها در گلدان- به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای- و به آواز ِ قناری ها که به اندازه ی یک پنجره می خوانند- آه- سهم من اینست - سهم من گردش حزن آلودی در باغ ِ خاطره هاست- و در اندوه ِ صدایی جان دادن که به من میگوید: ((دستهایت را دوست دارم)) سلام خوبی گلم بازم اومدم بازم به قصر زیبات سر زدم دوست داشتی تو هم یه سر به ابجی بزن با آپ جدیدی تجدید دیدار کردم با شما مهربون روز قشنگی داشته باشی [گل]

نازنین

عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوش است عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما ......... [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ღ♥ღ عسلღ♥ღ

سلام ممنون از حضورتون متن بسیار زیباو اموزنده ایه[لبخند]